روزانه نویسی

اتفاقات روزانه من

روزانه نویسی

اتفاقات روزانه من

  • ۰
  • ۰

بابابزرگ

ساعت حدود ۳ رو نشون میداد و نیم ساعتی بود که خوابیده بودم هنوز خوابو بیدار بودم که دیدم اس ام اس اومد. حس برگشتن سمت گوشیو نداشتم هنوز توی دودلی بودم که دیدم دوباره اس ام اس اومد. برگشتم نگاه کردم دیدم اس داده بابابزرگم حالش بدشده مامانم گفته مرخصی بگیر بیا.( بابابزرگش چند وقته که مریضیش بدتر شده و سرطانش پیشرفت کرده)

اس دادم جواب نداد. حدود یک ساعت بعد جواب داد که حال بابابزرگ بده باید برم. گفتم تنهایی میری؟

گفت نه با فلانی

میدونه من رو فلانی حساسم از عمد میخاد با اون بره. گفتم نمیخاد با اون بری

گفت باید بریم مامانم گفته فلانی هم بیاد تنها نیا

گفتم منم میگم تنها برو. حالا انتخاب کن من یا مامانت

گفت مامانم گفته منم بهش قول دادم میفهمییییییییی

منم گفتم اوکی پس انتخابتو کردی. لطف کن قید منم بزن

خیلی سعی کرد دعوا نکنیم ولی نشد

و اینگونه ما باز دعوا کردیم. الانم اس داده که ۱۵۰ تا دیگه مونده..

فقط میترسم بابابزرگش بمیره. دلم نمیخاد وقتی قهریم بمیره.

پس فرداهم تولدشه اصلا نمیخام تولدش با فوت بابابزرگش همراه باشه. حداقل چند روز بعد بمیره.

لینک کانالمم بخاطر اون عوض کردم که دیگه نتونه بره توی کانالم. میخام حرص بخوره ببینه حرص دادن بقیه چه طعمی داره.

  • ۹۶/۱۲/۰۱
  • Erfan Namvar

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی