روزانه نویسی

اتفاقات روزانه من

روزانه نویسی

اتفاقات روزانه من

  • ۰
  • ۰

اس ام اس داده حاجی( رئیس ادارشون) هروقت بهت زنگ زدم بیا فرمانداری پیشم کارت دارم( چون فامیلشونه رفت و امد خانوادگی دارن. مدیونین فک کنین با پارتی رفته سرکار) به من اس داده میگه اجازه میدی برم؟؟؟

گفتم فرمانداری ساعت ۱۱ شب بازه؟؟؟

گفت نمیدونم دقیق جاشو نگفته.

گفتم یعنی خونش مهمونی دیگه؟؟؟؟؟

گفت نمیدونم کجاست برم یا نه؟؟

نه نرو

باشه چششششششم ( دقیقا با همین غلظت) دلم درد میکنه. سمت چپ نافم 

چرا چی شده؟؟؟؟

من حالم خوب نیست . میشه برم. بای

یعنی حتی نزاشت من بای بگم. قشنگگگگگگ تابلو بود که حاجی جون زنگ زده که بیا . ایشونم نمیتونسته به من بگه که باید برم پیش حاجی جون و دل دردو بهونه کردو رفت.

 الان من حق دارم از پهنا گوشیمو فرو کنم توی دهنش و اسید رو با قیف بریزم توی حلقش یا نه؟؟؟

شاید درس عبرتی باشه واسش تا دیگه منو نپیچونه

از الان من بگم اگه فردا یه قتل اتفاق افتاد ، قاتلش منم. مقتولم اقای اوشونه


  • ۹۶/۱۲/۰۱
  • Erfan Namvar

نظرات (۱)

چرا بیرون رفتن هاشون رو با شما هماهنگ میکنن؟ زیر یه سقف نرفتین که به هم توضیح بدین.
البته این نظر شخصی من هست و شاید درست نباشه. وقتی خونه ی پدری هست، مسئولیتش با پدر و مادرش هست و قطعا پدر و مادر نمیذارن بچه شون با آدم ناجوری باشه، یا جای نامناسبی بره. ولی اگه رفت و آمدهای خطرناکی دارن، میتونین به نحوی، خانوداده ش رو مطلع کنین.
به نظرم خیلی اذیتشون میکنین. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی